فرشته ی بی بال

 

با من سخن بگو...

بامن، از آنچه شمار گامهای تو را از من بسیار، و دستهای مرا از تو خالی می‌کند بگو. با تمام صدایی که دوست دارمش، با تمام صدایی که گفتی:" آواز می‌شود روزی، برای تو می‌خوانم..."

دستهام را پر کن از ابرنگاهت، هوای شرجی دلم باز شود برای تو، های های گریه کنم. دلت که گرفت، آغوش واکند تمام من برای دلت، تب نکنی ویران شود  آسمان دلم !

کار از فاصله گذشته است. جای تو درد می کند روی دلم،روی شانه‌هام، روی زانوهام، نوک ْ انگشتی راه باید رفت، پلکم نپرد بلند شوم از خواب، رفته باشی، تمام شود ضیافت چشمت، تمام کنی‌ام...

همه چیز حل می‌شد اگر آمیخته می‌شد لبخندت با لبم؛ و صدات، گوشواری آویخته ست بر دلم. در انتظار قافیه‌ی غزلم هنوز تمام شود شعرم. گل کند غزل به صدایت، غرق شوم. صدایت را ببار بر من...

 

نوشته شده در یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

 

امشب نبودنت را گریستم با آسمان  و شاید آسمان بود که با من می گریست. چشمهام عادت کرده بود بگوید: دوستت دارم و تو ، که گوشهات به این حرفها بدهکار نبود.

من دیگر از تو نمی‌ترسم ، از نگاه و لبخند و اخمت حتی که به اشاره‌ای محو می‌شود. از تو نمی‌ترسم که تو را دوست دارم و ترسهام را پنهان کردم  وقتی آمدی. وقتی آمدی، باران می بارید...

وقتی رفتی چشمهام با آسمان بارید یا آسمان بود شاید که از چشمهای من اشک می ریخت به بهانه‌ی نبودنت، خوب نمی دانم.

تو ماندنی نیستی. آمده بودی برای رفتن. تو باید بروی. بی تو آسمان در چشمهام می‌بارد، هم مسأله ای نیست که وادارت کند به ماندن!

تو ماندنی نیستی ...

لبخندماچ

 

نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

 

امروز تولد تو است اما نگذاشتی برایم رمقی تا جشن بگیرم حضورت را حتی، ستاره‌ی نگاهت را بتابانی بر من و من از خجالت آب شوم، تمام چشمهام بگویند: تولدت مبارک...

توی دلم گفتم: تولدت مبارک، از خواب بیدارشو! توی دلم گفتی: س س سیـــــبـــــ... برای عکس یادگاری !

و حالا همه جا بوی خوابهای تو را گرفته است، بوی آمدنت را ...

 

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

وقتی دروغ می‌گویی گوشهام را می گیرم توی دستهام نشنوم حرفهایت را به دروغ. وقتی می‌ترسی، می‌لغزی، کم می‌آوری، وقتی که نمی‌خواهی بگویی به من تمام آنچه را که ته قلبت خانه کرده و سخت می‌گذرد به تو و من می‌دانم بی آنکه بگویی‌اش. مثل وقتی که قصدی می‌کنی و در خودت پنهان می‌کنی و من که خوب می‌دانمش و به روت نمی‌آورم هیچ که مثل روز روشن است و نمی‌خواهم دقیقه‌های با هم بودن  را مکدر کنم به سخنی، بگویی: بد می‌بینی‌ام!  که خوب می بینمت بی‌آنکه بدانی ، "خوب" که می‌گویم یعنی به سادگی خودت، یعنی معمولی و من از رؤیا حرفی نمی‌زنم هیچ که تو می‌ترسی. که روم نمی‌شود بگویم دوستت دارم و تو می‌پرسی مدام از من. که این سؤال و جوابها آخرش کار دستت داد که رها کردی دستم را که دیگر محال است بگویم احساسم را ...  "محال" که می‌گویم، گوشهایت را می‌گیری نشنوی حرفهام را به دروغ! که هزاربار هم بپرسی جواب دارم بگویم برایت...

با چشمهای روشن آمده بودی که فرش کردی برایم عرش را گفتی پله‌ها را بیا بالا، آمدم و تو هنوز بالاتر می‌روی انگار که دستم به دستت نمی‌رسد هربار و فکر می‌کنی به خیال خودت خوب پنهان می‌کنی همه چیز را ! و من که خودم را میزنم به بیراهه‌ی ندیدن و نشنیدن که دلت نلرزد مبادا ... و اینگونه دوستت دارم. "مبادا" که می‌گویم، همان روزی است که می‌گفتی می‌مانی برایم تا آن روز و نماندی حتی تا امروز و هزار بار لغزیدی و چشمهایم را بستم. آری اینگونه دوستت دارم. نه آنطور دور از دسترس که تو فکر می‌کنی. خیلی ساده‌تر، معمولی تر ... معمولی خوب است مثل تو، مثل من، مثل دوست داشتن من تو را و ترسهای تو از آدمهای معمولی مثل من.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |


گاهی که لبهایت را باز می کنی ازهم برای صدا کردنم، که بگویی اسمم را، چیزی در لحظه‌هایم شروع می‌کند به وزیدن، هوای تو رد می‌شود از تمام لحظه لحظه‌هایم و شروع می‌کنم به دوست داشتنت هزار مرتبه. فقط تو می‌توانی بگویی نباش... و من که کاری از دستم بر نمی‌آید، گفتم: بیا ترسهایمان را بریزیم روی هم شانه‌هامان سبک شود. انگار تمام آسمانِ دلم دارد می‌بارد با تمام ابرهاش. برایم خیلی دور است چشمهایی که غزل بسرایم برایت گاهی بخوانی‌اش، بگویی غرق کرده  خودش را در غزلهاش، دست و پا می‌زند دختر! فکر ادامه‌ی شعرهات روی عقربه‌ی دلتنگی‌ام روزی هزار بار می‌نوازد. لنگ می زند دلم هی  پیش رویت با پای به سنگ خورده اش... من اگر از کنار تو بلند شوم اصلاً بعید نیست برسم به انتهای زوال شعرهای آبکی‌ام. هی‌آب بخورم هی تشنه‌تر شوم بگویم پس کی می‌آیی، باران من !؟

خیال باطل

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

 

صدات کردم، اما تو همان‌جا ایستادی و زل زدی توی چشمهام. فریاد زدم و تو، جُم  نخوردی حتی!

خدا نکند صدات گیر کند پشت بغضی که نمی‌شکند حتی، فرو هم نمی‌رود و نمی‌شود کاریش کرد. گذاشتم آن‌قدر زل بزنی تا توی چشمهام آب شوی، گلوم تازه شود، صدام را رها کنم شاید. صدات هنوز فرو می‌برد آدم را ، می‌برد آن بالا رها می‌کند به حال خودش...

آن‌قدر نگفتی تا شانه‌هام درد گرفت: بی‌تابی نگفته‌ها، نگفته‌هایی که می‌شنوم، می‌بینمش حتی!

گفتی: بیا برویم از اینجا. داشتم می‌دویدم با تو ، پشت سرم را هم ندیدم حتی! لحظه‌ای، سکوتی... به خود آمدم دیدم تو نیستی. ایستادم . تو نبودی، تو گم شده بودی. یا شاید من مرده باشم... نمی‌دانمت، کجا رفته‌ای؟!

دشواری دویدن افتاد توی سرم، توی دلم، پام درد گرفت، روحم ترک برداشت انگار. باران گرفت، کسی دعا کرده بود شاید، راه گلویم باز شد، صدام صاف شد، صدات کردم، رفته بودی . تو گم شده بودی انگار. تو که این همه راه‌بلد بودی حتی! گم شده بودی؟

پیش روم سنگ بود و سنگ بود وسنگ بود و تو نبودی، پس بازگشتم ناچار، پلکهام سنگین شد و ندانستم  که آمده بودی باهام تا آنجا حتی! یا نه؟

راستی!  آمده بودی هیچ؟؟؟

جا ماندم، جاگذاشتی، نمی‌دانم. صدام گیر کرده است هنوز... نگات هم.

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

 

طغیان می کنی آنگاه که رسالتی روی شانه هایت سنگینی می کند و تو از پس آن بر نمی آیی. خلوتت  در هم می شکند. شروع می کنی به انتشار، آسمان می گیرد، باران می گیرد، دل می گیرد وفاصله می افتد بین گام هایت. آوار می شوی.

در اعوجاج سایه روشن ها دستت می رسد به پناهی، بلند می شوی، تکیه می کنی و پر می گیری .

و گاه ...

فراموش می کنی دستی را که پناه داد. رها می کنی، پرپر می کنی، چرخ می زنی و فراموش می کنی. پرت می شوی ، فراز می روی، فرود می آیی، سایه ات روشن می کند خانه را و طراوت عظیم تری انتظارت را می کشد و تو بی اختیار،

ویران می کنی با رفتنت!

ویران می کنی، سردر گم می کنی و یک روز دیگر بار فرود می آیی و می بینی آنچه را که نباید! به یاد می آوری دستی را که پناه داد و این بار عاشقانه  دست در دست خدا چرخ می زنی...

 

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

 

عهد با زلف تو بستیم، خدا می داند

سر مویی  نشکستیم ، خدا می داند

با خیال تو نشستیم ، به هر حال که بود

نزد غیری ننشستیم ،  خدا می داند

هر خیالی که گشادیم به رویش دیده

در زمان، نقش تو بستیم، خدا می داند

سرما از نظر اهل نظر پنهان نیست

در همه حال که هستیم ، خدا می داند

در دل ما  نتوان  یافت هوای دگری

جز خدا را  نپرستیم ، خدا می داند

گر همه خلق جهان مستی ما دانستند

گو بدانند که مستیم ، خدا می داند

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط فرشته نظرات () |

 

                              ای واژه ی بی معنی رویایی بی تعبیر                           

  آغاز ترین پایان آزاد ترین تقدیر

                         از قلب تو می روید نبض غزلی تازه                       

  پنهان شده ای در من گمنام پر آوازه

                       تو سایه ی خورشیدی تو بوسه ی در بحران                  

 تو دلهره ای آرام مهتاب تر از باران

                     آرامش طوفانی می سازی و ویرانم                    

  رسوایی راز آلود می پوشی و عریانم

                من حادثه بر دوشم من عشق نمی دانم              

در هیچ تمامم کن تا زنده شود جانم

  من را تو به خود خواندی معشوقه ی نا خوانده

دل را به ازل بسپار یک دم به ابد مانده

گریه

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

 

سر راه مدرسه، چاله‌ی آبی، مانده از بارون صبح بود

بالای اون ایستادم و خودمو نگاه کردم

زلال بود

منو یاد پرنده و قاصدک می انداخت ناراحت

اسمشو گذاشتم زلالی

از مدرسه که بر می گشتم دوباره دیدمش، خیلی زلالی من سرحال بود

حالا دیگه اون مال من بود

دوباره از بالا توشو نگاه کردم

سینه مو آوردم جلو و قلبمو گذاشتم روی قلبش

یه ریگ برداشتم و آروم... گذاشتم همون‌جا تا قلبامون همون‌جوری بمونه

عقب عقب رفتم تا سر پیچ و اون، مرتب برای من دست تکون می‌داد

صبح، با خوشحالی از خونه بیرون اومدم

قدمامو تند کردم، رسیدم سر کوچه، پیچیدم

به زلالی که رسیدم دیدم زلالی من کاملن یخ زده و ریگ من هم با اون یخ زده

اندوه، همه‌ی وجودمو گرفتدل شکسته، آروم آروم جلو اومدم

نشستم و انگشتمو گذاشتم روی نوک ریگ که از یخ بیرون بود

یه فشار دادم، یهو تمام یخ ترک خورد، انگار به قلبش شوک وارد کرده بودم

و من مطمئن شدم که اون دوباره سر ظهر برمی گرده و زلالی من میشهبغل 

http://sherebaran.blogfa.com/

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

Design By : Mihantheme